بسم رب الشهدا و الصدیقین
میگفت هر موقع داداشم میخواست بره جبهه پیشونی مادرم رو میبوسید و میرفت، وقتی خبر شهادتش رو آوردن مادرم رفت که بوسههاش رو پس بده، اجازه نمیدادن که صورت پسرش رو ببینه و با اصرار زیاد و پافشاری صورتش رو نشونش دادن
وقتی صورت باز شد دید از چشم به بالا چیزی روی سرش نیست
و بوسهها ماند برای قیامت که اونجا تلافی کنه